عماد الدين حسن بن علي الطبري

334

كامل بهائى ( فارسي )

آن پس كسى كه عود كند به مثل آن كارى پس بكشيد آن را « و روى مثلها فاضربوا عنقه » و مراد بفلته آن بود كه اجماع امت بر آن نبود و حدوث امرى بود بىرويه و تفكر و آن كه صحابه بدان راضى نبودند اگر اين لفظ عمر بوده باشد و آن از آن فلته مانع نشد مخطى باشد . و اگر گويند قدرت آن نداشت ما گوئيم على عليه السّلام دفع ظلم خلفاء نداشت . و اگر گويند عمر نگفت و دروغ است ما گوئيم احاديثى كه از رسول صلّى اللّه عليه و آله در حق خلفا روايت مىكنند هم دروغ است و به فتواى او قتل صاحب او واجب بود و خليفه دروغ نگويد خالد بن سعيد بن العاص انكار كرد بر ابو بكر چنان كه عبد اللّه عباس گفت يا بنى هاشم شما هاديان خلقيد و كمال دين خدا و بنو تيم نه همچو شما باشند چرا خاموش شديد برخيزيد با شمشيرهاى تيز . مسأله ؟ مذهب ما چنان است كه بنى هاشم هيچ كس از ايشان و تبع ايشان چون ابو ذر و سلمان و مقداد بر ايشان بيعت نكردند . روزى عمر با سلمان گفت اگر بنى هاشم تخلف كردند از بيعت اذلال و افتخار را بر رسول صلّى اللّه عليه و آله و آنكه ايشان مىگويند افضل خلق‌اند بعد از رسول بارى تو را چه افتاد كه تخلف مىكنى . سلمان گفت : انا شيعة لهم فى الدنيا و الآخرة أتخلف بتخلفهم و ابايع ببيعتهم . گفت من شيعهء ايشانم در دنيا و آخرت پس مىمانم به سبب پس ماندن ايشان و بيعت مىكنم به بيعت ايشان . البراء بن عازب و بريدة بن حصين مدت قعود امير المؤمنين از كار ايشان خبر به امام آوردندى . فصل دهم چون رسول صلّى اللّه عليه و آله از دنيا بيرون رفت گويند كه صحابه در مسجد جمع شدند جمعى گفتند بر على بيعت كنيم و بعضى گفتند بر ابو بكر از آنجا به خانهء عايشه رفتند و بر ابو بكر بيعت كردند عمر گفت ما را اين كار تمام نشود تا على بيعت نكند عمر با جمعى به در خانهء فاطمه رفت چنان كه گذشت عمر على عليه السّلام را طلب مىكرد كه اين ابو الحسن اين ابو الحسن پس آستين على عليه السّلام گرفته را بيرون برد و گفت تو اولاد خود را توانگر مىبينى باخماس بعد اليوم نخورند و نبرند تا آخر گفت « الثرى فى فيك » . امير المؤمنين عليه السّلام گفت « بل الثرى فى فيك » و آستين از دست او بكشيد و بيامد و به